دانه می کاریم

دانه می کاریم

دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت . اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را .
اولی گفت : " آدمیزاد در شتاب آفریده شده ، پس باید در جستجوی حقیقت دوید

 آنگاه دوید و فریاد برآورد : " من شکارچی ام ، حقیقت شکار من است . "
او راست می گفت : زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت .
اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ، دست هایش به خون آغشته بود . شتاب او تیر بود . همیشه او پیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود .
خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود . اما حقیقت غزالی است که نفس می کشد .
این چیزی بود که او نمی دانست .
دیگری نیز در پی صید حقیقت بود . اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت : خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم .
و دانه کاشت ، سال ها آبش داد و نورش داد و عشق داد . زمان گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید . زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفرید . زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد . و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند . بی بند و بی تیر و بی کمان .
و آن روز ، آن مرد ، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود ، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید . پس با دست خونی اش دانه ای در خاک کاشت
.

 

خواستند سرش را ببرند

خواستند سرش را ببرند

می خواستند سرش را ببرند .
خودش این را می دانست .
او معنی کاسه آب و چاقو را می فهمید .
با مادرش هم همین کار را کردند . آبش دادند و سرش را بریدند .ترسیده بود . گردنش را گرفته بودند و می کشیدند .
قلب قرمزش تند تند میزد . کمک می خواست . فریاد میزد و صدایش تا آسمان هفتم بالا می رفت .
خدا فرشته ای فرستاد تا گوسفند بی تاب را آرام کند .
فرشته آمد و نوازشش کرد و گفت : " چقدر قشنگ است این که قرار است خودت را ببخشی تا زندگی باز هم ادامه پیدا کند . آدم ها سپاسگزار توان و قوت قدم هایشان از توست . تاب و توانشان هم .
تو به قلب هایشان کمک میکنی تا بهتر بتپد ، قلب هایی که می توانند عشق بورزند .
پس مرگ تو ، به عشق کمک می کند .تو کمک میکنی تا آدم امانت بزرگی را که خدا برشانه های کوچکش گذاشته بر دوش کشد .
تو و گندم و نور ، تو پرنده و درخت همه کمک میکنید تا این چرخ بچرخد ، چرخی که نام آن زندگی است
گوسفند آرام شد و اجازه داد تا چاقو گلویش را ببوسد ... او قطره قطره بر خاک چکید ،
اما هر قطره اش خشنود بود ، زیرا به خدا ، به عشق ، به زندگی کمک کرده بود ...

برگرفته از:سایت نور و نار-عرفان نظر آهاری

پرنده ای به رسالت مبعوث شد

پرنده ای به رسالت مبعوث شد

خداوند گفت : دیگر پیامبری مبعوث نخواهم فرستاد ، ان گونه که شما انتظار دارید اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند.
وآنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد. 

پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند.
وخدا گفت اگر بدانید حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد.
خدا رسولی از آسمان فرستاد . باران نام او بود همین که باران ، باریدن گرفت آنان که اشک را می شناختند رسالت او را دریافتند پس بی درنگ توبه کردند و روح شان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند .
خدا گفت : اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید.
خداوند پیغامبر باد را فرستاد تا روزی بیم دهد و روزی بشارت . پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند روزی در خوف و روزی در رجا زیستند .
خداوند گفت : آن که خبر باد را می فهمد قلبش در بیم و امید می لرزد . قلب مومن این چنین است .
خدا گلی را از خاک برانگیخت تا معاد را معنا کند .
و گل چنان از رستخیز گفت که هر از آن پس هر مومنی گلی که دید رستاخیز را به یاد آورد .
خدا گفت : اگر بفهمید تنها با گلی قیامت خواهد شد .
خداوند یکی از هزاران نامش را به دریا گفت . دریا بی درنگ قیام کرد و چنان به سجده افتاد که هیچ از هزارموج او باقی نماند . مردم تماشا می کردند عده ای پیام را دانستند پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند که هیچ از آنها باقی نماند .
خدا گفت : ان که به پیغمبر آبها اقتدا کند به بهشت خواهد رفت .
و یاد دارم که فرشته ای به من گفت : جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر مرسل است ، اما همیشه کافری هست تا بارش باران را انکار کند و با گل بجنگد ، تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر . اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد برای ایمان آوردن تو کافی است.

برگرفته از:سایت نور و نار-عرفان نظر آهاری

حکایت

قیمت چشم و گوش و دست و پا...

يكى، در پيش بزرگى از فقر خود شكايت مى‏كرد و سخت مى‏ناليد . گفت: خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته كه نه . دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمى‏كنم.
گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مى‏كنى؟
گفت: نه .
گفت: گوش ودست و پاى خود را چطور؟
گفت: هرگز .
گفت: پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است . باز شكايت دارى و گله مى‏كنى؟!بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش‏تر و خوش بخت‏تر از بسيارى از انسان‏هاى اطراف خود مى‏بينى . پس آنچه تو را داده‏اند، بسى بيش‏تر از آن است كه ديگران را داده‏اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيش‏ترى هستى!

برگرفته از: امام محمد غزالی، كيمياى سعادت، ج 2، ص ::

خدای من

خداي من


گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از

دغدغة دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در

آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات

بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به

نظاره نشسته بودم

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج

می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از

جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشت

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش

نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی

نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف

بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم

کردی .

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را

نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو

بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت

گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت…

ضرب المثل های فارسی طبق حروف الفبا(منبع :سایت ضربالمثل )

حرف آ ، ا

آب از آب تکان نمی خورد : همه چیز در نهایت آرامی است

آب از دستش نمی چکد : بسیار خسیس است

آب از دهان سرازیر شدن : بی نهایت شیفته چیزی شدن

آب از سرچشمه گل آلود است : کار از بالا خراب است

آب از سرش گذشت : بدبختی به منتهی رسیده ، کارش اصلاح شدنی نیست

 

آب به غربال پیمودن : کار بیهوده کردن

آب بر آتش ریختن : فتنه را نشاندن ، غمی را تسلا دادن

آب برای من ندارد نان که برای تو دارد : گویند وقتی حاج میرزا آقاسی به حفر قنات امر داده بود . روزی که برای بازدید چاهها رفت ، مقنی اظهار داشت که کندن قنات در این جا بی حاصل است چون این زمین آب ندارد . حاجی جواب داد : بله ! اگر برای من آب ندارد برای تو که نان دارد .

آب به سوراخ مورچه ریخته اند : عده زیادی ناگهان از جایی بیرون آمده اند

آب در هاون کوبیدن : به کار بدون نتیجه مشغول شدن

آب پاکی روی دست کسی ریختن : کسی را به کلی نا امید کردن

آب در دست داری نخور : ( یا همون آب دستته بزار زمین ) بسیار شتاب کن

آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم : مقصود و مراد در کنار ماست و از آن بی خبر هستیم

آب دست یزید افتاده : کالای فراوان و ارزان قیمت در دست محتکری گران فروش است

آب دهان مرده است : مرکبی کم رنگ است

آب را گل آلود می کند تا ماهی بگیرد : اشاره به کسی است که به کدورت میان دوستان و خویشاوندان دامن میزند تا خود از دشمنی آنان فایده ببرد

آب زیر پوستش رفته : چاق و سر حال شده

آب زیر کاه : مکار ، بد جنس

آبشان از یک جو نمی رود : ( یا همون آبشون تو یه جوب نمیره ) به دلیل اختلافی که دارند ، نمی توانند با هم همراه باشند .

آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب : کار از کار گذشته ، دیگر امیدی به اصلاح کار نیست

آب که سر بالا می رود ، قرباغه ابوعطا می خواند : جاهلی را گویند که با گفتاری اظهار فضل کند

آب نطلبیده مراد است : وقتی ناخاسته برای کسی آب بیاورند به فال نیک است

آب نمی بیند و گرنه شناگر قابلی است : ذاتا شرور است ، اگر خطا و شرارتی مرتکب نمی شود ، وسیله و دسترس ندارد

آدم از کوچکی بزرگ می شود : برای رسیدن به مقام عالی و فرماندهی ، باید از اطاعت و فرمانبرداری آغاز کرد

آدم بد حساب دو دفعه می دهد : بد حساب غالبا بدهی را با خسارت می پردازد

آدم به کیسه اش نگاه می کند : آدمی باید به اندازه درآمدش خرج کند

آدم چرا روزه شک دار بگیرد : کاری که احتمال ضرر و زیان در آن است نباید مرتکب شد

آدم حسابش را پیش خودش می کند : قبل از آنکه صاحب حق مطالبه کند ، باید حق او را ادا کرد

آدم خوش معامله شریک مال مردم است : مردم از شراکت و همکاری با آدم خوش حساب و با انصاف استقبال می کنند

آدم دست پاچه کار را دوبار می کند : با عجله کارد کردن غالبا باعث خراب شدن کارها می شود

آدم دو دفعه نمی میرد : ترس از مرگ نباید مانع دفاع از حق شود

آدم زنده زندگی می خواهد : آدمی برای زندگی کردن به اسباب و لوازم آن نیازمند است

آدم گرسنه سنگ را هم می خورد : به کسی می گویند که به بهانه خوشمزه نبودن غذا از خوردن آن امتناع می کند

آدم هزار پیشه کم مایه است : کسی که به کارهای گوناگون بپردازد از نتیجه همه آنها باز می ماند

آدمی جایز الخطاست : هر انسانی ممکن است خطایی مرتکب شود

آدم یک بار پایش به چاله می رود : از آسیب و ضررها باید عبرت گرفت

آرزو بر جوانان عیب نیست : آرزوهای بزرگ برای جوانان ناپسندیده نیست

آستین بالا زدن : با عزم و اراده محکم کار را آغاز کردن

آسمان که به زمین نمی آید : کار بزرگ و خطیری نیست ، پیش آمد غیر قابل جبرانی پیش نمی آید

آسمان و ریسمان : دوچیز نامتناسب

آسیا به نوبت : در همه کارها باید نوبت را رعایت کرد

آشپز که دو تا شد ، آش یا شور می شود یا بی نمک : در هر کاری باید یک نفر مسئول و تصمیم گیرنده باشد

آش دهان سوزی نیست : آنقدر که می گویند دوست داشتنی و مطلوب نیست .

آش نخورده و دهان سوخته : به گناه نکرده مجازات شدن

آشی برایت بپزم که یک وجب روغن داشته باشد : هنگام تهدید می گویند ، یعنی ، آنچه از کارهای بد تو می دانم بیان می کنم

در آفتاب بگذاری راه می افتد : خطش خیلی بد است

آفتاب در ملکش غروب نمی کند : شرق و غرب زمین در تصرف اوست

آفتاب لب بام است : پیر است و مرگش نزدیک

آفتابه خرج لحیم است : به تعمیر نمی ارزد

آفتابه لگن به شش دست ، شام و نهار هیچ چیز : کار پر سر و صداست اما نتیجه ای در بر ندارد

آمدم ثواب کنم کباب شدم : در عوض کار یا نیت خوب دچار ضرر و زیان شدم

آنجا رفت که عرب نی انداخت : دیگر بر نمی گردد ، از دست رفته را باز نخواهد یافت

آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند : خیر خواه مردم باش

آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری : همه زیبایی های ظاهری و خصلت های نیک در شما جمع است

آنچه در آینه جوان بیند ، پیر در خشت خام آن بیند : ÷یران به واسطه تجربه خود روشن بینتر از جوانان هستند .

آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است : آدم درستکار را از بازرسی باکی نیست

آن را که عیان است چه حاجت به بیان است : مطلب آنقدر واضح و روشن است که به توضیح و تذکر نیاز ندارد

آن روی ورق را نخوانده است : فقط یک طرف کار را می بیند و بدین خاطر غلط حکم می کند

آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت : انتظار منفعت ، همچون گذشته حالا بیجاست

آنقدر بایست تا علف زیر پایت سبز شود : انتظارت بی نتیجه است

آنقدر سمن هست که یاسمن گم است : شخص او در میان دیگران اهمیت چندانی ندارد ، با وجود این همه خواهنده به او چیزی نمی رسد

آنقدر مار خورده ، افعی شده : آنقدر مرتکب کار بد و اعمال زشت شده که به آسانی به نیات بد دیگران پی می برد و آن را دفع می کند

آن که شیران را کند رو مزاج ، احتیاج است احتیاج است احتیاج : نیازمندی ، آدمی را به فروتنی و تملق وا می دارد .

آواز دهل شنیدن از دور خوش است : بسا چیز یا کس که از دور مهیب و خطیر می نماید ، از نزدیک به دیده حقیر و ناچیز می آید

آه از نهاد کسی بر آمدن : بسیار غمگین یا پشیمان شدن

آه در بساط ندارد : مفلس و بینواست

ابلهی گفت و احمقی باور کرد : گوینده و شنونده هر دو ساده لوح و خوش باور هستند

اجاره نشین خوش نشین است : مستاجر ، تحمل بدرفتاری همسایگان و خرابی خانه و بدی آب و هوا را نمی کند !

ادب از که آموختی ؟ از بی ادبان : لقمان را گفتند : ادب از که آموختی ؟ گفت از بی ادبان که هر چه در کار ایشان در نظرم ناپسند آمد ، از آن پرهیز کردم

ارزان خری ، انبان خری : چیز خوب را ارزان نمی فروشند

از آب و گل در آمدن : به حد مردان رسیدن

از آنجا مانده ، از اینجا رانده : از هر دو طرف زیان دیده

از الف تا یا دانستن : از سر تا ته کاری آگاه بودن

از این شاخ به آن شاخ پریدن : پراکنده سخن گفتن

از این گوش می گیرد از آن گوش در می کند : حرف نشنو و بی توجه است

از بی کفنی زنده است : فقیر و بی چیز است

از پارو بالا رفتن : وافر و بسیار بودن

از تو حرکت از خدا برکت : خداوند به آنکه بکوشد روی می دهد

از چاله در آمد به چاه افتاد : دچار زیان و خطر سخت تری شد

از خر شیطان پیاده شو : جنگ و فتنه درست نکن

از دماغ فیل افتاده : بسیار متکبر است

از دور دل می برد از نزدیک زهره : از دور زیبا و فریبنده است و از نزدیک زشت و ترسناک

از دوست یک اشارت ، از ما به سر دویدن : آماده اجرای اوامر شما هستیم

از دیوار راست بالا می رود : بسیار شیطان است

از سر ما هم زیاد است : بخشش او کافی است

از سیر تا پیاز چیزی خبر داشتن : از جزئیات چیزی کاملا آگاه بودن

از شیر مادرت حلال تر : بسیار مباح و روا

از کوزه همان برون تراود که در اوست : بیش از این نباید از او انتظار داشت ، آنچه در ظاهر است نشان از باطن دارد

از کیسه خلیفه می بخشد : از مال دیگری عطا می کند

از گل نازکتر به کسی نگفتن : در نهایت مهربانی و ادب با کسی گفتگو کردن

از ما اصرار ، از او انکار : هر چه پا فشاری کردیم نپذیرفت

از ماست که بر ماست : آنچه بر سر آدمی می رود ، نتیجه اعمال خود اوست

از هول حلیم درون دیگ افتاد : حریص و شتاب زده است

استخوان خرد کردن : برای تحصیل و دانش رنج و سختی کشیدن

استخوان لای زخم گذاشتن : کاری را به عمد طول دادن ، بر رنج و محنت کسی افزودن

اشتها زیر دندان است : به کسی گویند که اظهار بی میلی به خوردن کند ، یعنی اگر کمی بخورید میل زیاد می شود

اشکش در آستین است : با اندکی ناملایمی می گرید

اگر به دریا برود ، دریا خشک می شود : نا مبارک و شوم است ( یعنی خیلی بدشانسه )

اگر دیر آمدم شیر آمدم : هر چند به طول انجامید لیکن به مقصود رسیدم

اگر دیر گفتی گل گفتی : هرچند پس از دیگران عقیده خود را اظهار کردی لیکن بسیار پسندیده گفتی

انگشت به دهان ماندن : بسیار متعجب شدن

انگشت نمای خلق شدن : به بدی مشهور شدن

ایراد بنی اسرائیلی گرفتن : خرده گیری های بسیار و نابجا کردن


این به آن در : آنچه عوض دارد گله ندارد ( البته تو کتاب اینطوری نوشته بود منم دست توش نبردم اما معنی این ضرب المثل خودش یه ضرب المثل دیگه اس ولی معنی هر دوتاش یکیه )

این ره که تو میروی به ترکستان است : راه و روشی که در پیش داری ، عاقبت خوبی ندارد

این قافله تا به حشر ، لنگ است : هر روز در این کار مشکلی نو ظاهر می شود

حرف ب

به باد هم نگو : این راز را سخت پوشیده نگه دار

با پنبه سر بریدن : با نرمی و لطف به کسی آسیب و ضرر رساندن

باد آورده را باد می برد : هر چه آسان به دست آید ، آسان هم از دست خواهد رفت

باد به پشت کسی خوردن : پس از مدتی کاهلی و بیکاری ، شروع کار بر کسی دشوار بودن

باد در آستین کسی کردن : کسی را با تعریف و تمجید فریفتن

با دمش گردو می شکند : از پیش آمد حاضر بسیار شاد و خرسند است

بادنجان بم آفت ندارد : خاطر جمع باش به او آسیبی نمی رسد

بادنجان دور قاب چین : چاپلوس و متملق

بار کج به منزل نمی رسد : کار از پایه خراب ، نتیجه ای در بر ندارد

بازی اشکنک دارد ، سر شکستنک دارد : مثلی است متداول میان اطفال ، برای تسلا به کودکی می گویند که در بازی به او آسیب رسیده است

با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشتن : با وجود فقر و بی بضاعتی صورت ظاهر را حفظ می کند

با شاخ گاو سر را به جنگ انداختن : خود را به مهلکه انداختن

با طناب پوسیده کسی به چاه رفتن : به واسطه امید و اعتقاد نابجا در بلا گرفتار آمدن

بالای سیاهی که رنگی نیست : بدتر از این نخواهد شد

باید گذاشت در کوزه آبش را خورد : این وعده وفا نخواهد داشت

با یک دست دو هندوانه نمی توان برداشت : به انجام رساندن دو کار خطیر همزمان دشوار است

با یک گل بهار نمی شود : از یک مورد نتیجه کلی نمی شود گرفت

ببینیم و تعریف کنیم : در پاسخ آن که ادعا کند چنین و چنان کنم گویند

بد را باید بد گفت ، خوب را خوب : اگر پیش از این کارهای بدی کرده است ، این یک کارش خوب بوده

برای کسی بمیر که برای تو تب کند : غم کسی را بخور که بر غم تو اندوهگین شود

برای همه مادر است برای من زن بابا : با همگان مهربان است و با من بی مهری می کند

بر یخ نوشتن : قطع امید کردن

بزک نمیر بهار میاد ، کنبزه با خیار میاد : وفای این وعده بسیار دور است

بوی حلواش می آید : پیر است و مرگش نزدیک

به روباه گفتند : شاهدت کیست ؟ گفت : دمم : شاهد مغرض است و با این شهادت به او منفعتی می رسد

به گمانش علی آباد شهری است : به غلط گمان نیک روزی می برد

به مرگ می گیرد تا به تب راضی شود : زیاده طلب می کند تا طرف به اندازه کافی تن بدهد

به نام ما به کام تو : به ظاهر از آن ماست اما نفعش به دیگری می رسد

یک تیر و دو نشان زدن : از امکانات موجود نهایت بهره را بردن

بی رگ است : غیور نیست

حرف پ

پا تو کفش کسی کردن : در کار دیگری دخالت کردن

پا در یک کفش کردن : اصرار و پا فشاری کردن

پارسال دوست ، امسال آشنا : به شوخی به دوست یا آشنایی می گویند که مدتی دراز از او بی خبر بوده اند

پایت را به اندازه گلیمت دراز کن : زیاده روی نکن

پایش لب گور است : به خاطر پیری مرگش نزدیک است

پته اش روی آب افتاد : رسوا شد ، رازش آشکار شد

پز عالی جیب خالی : با وجود بی بضاعتی خویشتن را چون توانگران می آراید

پشت پا زدن : با تحقیر ، ترک گفتن

پشت چشم نازک کردن : ناز کردن

پشت دستش را داغ کرد : با خود عهد کرد که بار دیگر این کار را نکند

پشتش باد خورده : پس از مدتی بیکاری ، هنگام شروع به کار ، کاهلی می کند

پشت و روش معلوم نیست : دو رو و منافق است

پشم در کلاه نداشتن : در خور بیم و هراس نبودن

پشه لگدش زده : مریض نیست و از نازک طبعی ، گمان ناتندرستی به خود می برد

پل خر بگیری : محل امتحان و آزمایش

پولش از پارو بالا می رود : مال فراوان دارد

پیراهن عثمان کردن : حقی را وسیله پیشرفت باطلی کردن

پی نخود سیاه فرستادن : کسی را با ارجاع به کاری ، از سر باز زدن

حرف ت

تا تنور گرم است بچسبان : تا اسباب و وسایل هست ، برای رسیدن به مقصود بکوش ، فرصت را غنیمت شمار

تا گوساله گاو شود ، دل صاحبش آب شود : رسیدن به مقصود ، با سختی و مرارت توأم است

تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیز ها : بیشتر اوقات مشهورات بر حقیقت مبتنی است

تب تند زود عرقش می آید : دوستی های بی حد و اندازه ، غالبا به سردی یا دشمنی مبدل می شود

ترحم بر پلنگ تیز دندان ، ستم کاری بود بر گوسفندان : رحم آوردن بر بدان ، ستم است بر نیکان

تعارف آمد و نیامد داره : با این که گمان می بردید احسان شما را نمی پذیرد ، بر خلاف پذیرفت

تعارف شاه عبد العظیمی است : به زبان می گوید اما از دل راضی نیست ( منظور همون تارف اصفهانیه )

تو را به گور من نمی گذارند : به خاطر گناه من ، تو را عذاب نمی کنند

توی دعوا حلوا پخش نمی کنند : ستیزه و دعوا غالبا با زد و خورد و سخنان درشت توأم است

توی دهن شیر می رود : بسیار شجاع و نترس است

تیر از کمان رفت : وقت تدارک کار گذشت

تیری به تاریکی انداختن : به گمان و حدس نتیجه و سود ، کاری کردن

تیشه بر ریشه خود زدن : خود را در معرض خطر نابودی قرار دادن

حرف ج

جا تر است و بچه نیست : کار از کار گذشته و چیزی موجود نیست

جا گرم کردن : در محلی مستقر شدن

جانا سخن از زبان ما می گویی : گله و شکایت بیجا از من دارید ، من خود به گله کردن از شما اولی هستم

جان به عزراییل نمی دهد : بسیار خسیس است

جان پدر ، تو سفره بی نان ندیده ای : هنوز جوانی و قدر مال نمی دانی

جان کسی را بر لب آوردن : کسی را مدت زیاد در انتظار گذاشتن

جای سوزن انداختن نیست : بسیار شلوغ است

جای شکرش باقی است : باید خدا را شکر کرد که از این بدتر نشده است

جایی نمی خوابد که آب زیرش برود : آن قدر زیرک است که کاری نمی کند تا دچار ضرر و زیان شود

جگرش برای فلان چیز لک زده است : آرزومند خوردن یا داشتن آن است

جنگ اول به از صلح آخر : قرار اول کار بهتر از تفاهم پس از دعواست

جواب دندان شکن : پاسخ به جا و موجه

جواب های هوی است : درشت گوی ، درشت می شنود

جوجه را آخر پاییز می شمارند : نتیجه در پایان کار مشخص می شود

جیبش را تار عنکبوت گرفته است : دیری است که نقدی به جیب ندارد

حرف چ

چار دیواری ، اختیاری : آدمی اختیار خانه خود را دارد

چار میخ کردن : محکم کردن

چاقو دسته خودش را نمی برد : نزدیکان و دوستان به یکدیگر زیان و آسیب نمی رسانند ( غلط کردی - من از بیگانگان هرگز ننالم :: که با من هرچه کرد آن آشنا کرد )

چاه کن ته چاه است : ظلم و ستم ، فرجامی جز بدبختی ندارد

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی ؟ : در کارها باید آینده نگر و محتاط بود

چراغ کسی تا صبح نمی سوزد : خوشبختی های این جهانی دایم و پایدار نیست

چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است : بخششی نابجاست

چشم بازار را در آورده : بسیار بد خرید کرده است

چشم به راه داشتن : در انتظار کسی بودن

چشمت روز بد نبیند : آنچه بر ما رفت امید که بر تو نرود

چشم چشم را نمی بیند : سخت تاریک است

چشم ما شور بود ؟ : چرا تا ما آمدیم ، شما قصد رفتن کردید ؟

چشم و چراغ : برگزیده و محبوب ( دید تو سریالا میگن اسد الله خان شما چشم و چراغ خونه اید )

چشم و دل پاک است : کاملا مورد اطمینان و اعتماد است

چشم و دل سیر است : بی اعتنا به مال و بلند نظر است

چشم هایش آلبالو گیلاس می چیند : در اثر بی خوابی ، اشیا را درهم و تار می بیند

چوب دو سر طلاست : پیش دو طرف دعوی ، منفور و بی آبروست

چون دخلت نیست ، خرج آهسته تر کن : مخارج و درآمد آدمی باید متناسب باشد

چون که صد آمد ، نود هم پیش ماست : وقتی به کمال مطلوب رسیدی ، سایر کمالات خود به خود حاصل می شود

چیزی که عوض دارد گله ندارد : وضع حاصل پی آمد طبیعی کار شماست

حرف ح

حاجی ارزانی : به شوخی به گران فروشان می گویند

حرف حق تلخ است : وقتی کلام حق ، به زیان شنونده باشد آن را بر نمی تابد

حرف حق نزن ، سرت را می برند : هر راستی را نباید گفت

حرف خودت را کجا شنیدی ؟ آنجا که حرف مردم را : غیبت کننده که در حضور شما بد دیگران را می گوید ، بدون شک ، از شما هم در حضور دیگران بد خواهد گفت

حرف مرد یکی است : مرد از گفتار خود بر نمی گردد

حساب به دینار ، بخشش به خروار : حسابگری با بخشش منافات ندارد

حساب ، حساب است ، کاکا برادر : دوستی و خویشاوندی را نباید در معامله دخالت داد

حنایش رنگی ندارد : بر گفته ها و وعده های او حساب نمی توان کرد

حواله سر خرمن است : این وعده وفا نخواهد داشت

حرف خ

خاک برایش خبر نبرد : وقتی بخواهند از مرده ای بد بگویند ، کلام را با این جمله آغاز می کنند

خاک مرده پاشیده اند : سکوت و خاموشی کامل آنجا حکم فرماست

خانه قاضی گرد و بسیار است اما شماره دارد : مال زیاد ، بی حساب هم نیست

خدا از دهنت بشنود : ای کاش چنان شود که تو می گویی !

خدا از رگ گردن به آدم نزدیک تر است : خدا شاهد ناظر اعمال آدمی است

خدا این چشم را به آن چشم محتاج نکند : احتیاج و نیاز ، خواری و زبونی می آورد

خدا به آدم چشم داده : چرا بد انتخاب کرده اید ؟

خدا به آدم دست داده : کارهای خود را نباید بر عهده ی دیگران گذاشت

خدا به آدم عقل داده : چرا نسنجیده و ندانسته عمل می کنی ؟

خدا بزرگ است : هنوز باید امیدوار بود

خدا به قدر قلب هر کس می دهد : آدم حسود ، غالبا فقیر و بی بضاعت است

خدا جای حق نشسته : ستمکار به کیفر زشتکاری خویش می رسد

خدا خر را دید شاخش نداد : موذی و بدجنس است اما وسیله اذیت ندارد

خدا را بنده نیست : سرکش و یاغی شده

خدا کس بی کسان است : خداوند دستگیر درویشان و بینوایان است

خر بیار و باقالی بار کن : در موردی گفته می شود که معرکه و جنجالی بر سر موضوعی بر پا شود

خرج که از کیسه مهمان بود ، حاتم طایی شدن آسان بود : عطا و بخشش از مال دیگران سهل است

خرش از پل گذشت : اکنون که کارش با یاری دیگران به انجام رسیده یاری کنندگان را فراموش کرده است

خرش به گل مانده : ناتوان شد

خر ما از کرگی دم نداشت : از بیم زیانی بزرگتر از ادعای خسارت پیشین گذشتم

خروس بی محل : آن که گفتار و کردار نابجا دارد

خر و گاو را به یک چوب می راند : رعایت مقام و مرتبه را نمی کند

خط و نشان کشیدن : تهدید کردن

خلایق هر چه لایق : توفیق مردمان به قدر شایستگی آنهاست ( من مرده ی این ضرب المثلم )

خواب خرگوشی : کنایه از غفلت است

خواب دیدن : به طمع افتادن ( شنیدید میگن باز چه خوابی برامون دیدی )

خواهی نشوی رسوا ، همرنگ جماعت شو : چنان باش که همگان هستند تا رسوا نشوی ( این رو من واقعا تجربه کرد ، عجب تجربه تلخی هم بود )

خوش را به آب و آتش می زند : برای رسیدن به مقصود به هر کاری دست می برد

خود را به کوچه علی چپ می زند : برای کسب منفعت یا دوری از ضرر و زیان ، تجاهل می کند ( البته از وقتی کوچه علی چپ افتاد تو طرح دیگه این مثل کاربرد نداره )

خود را به موش مردگی می زند : برای مصلحتی ، خود را به مریضی می زند

خودم کردم که لعنت بر خودم باد : آنچه بر سرم رفت نتیجه بی تدبیری خودم بود

خوشی زیر دلش زده : حال که بخت با او موافق است ، قدر نمی داند

خون نکرده ام : گناه بزرگی مرتکب نشده ام تا سزاوار این کیفر باشم

خیابان متر می کند : بیکار است ( این مثل ماله 100 سال پیشه الان باید بگی کارت می سوزاند تا معلوم بشه طرف بیکاره )

حرف د

دارندگی و برازندگی : ثروتمندان ، در خور شأن خویش زندگی می کنند .

دایه مهربانتر از مادر : آن که بیش از حد و نابجا محبت می کند .

درِ باغ سبز نشان دادن : با وعده و وعید ، فریب دادن .

در پوست نگنجیدن : از رسیدن به آرزویی بسیار شاد بودن .

در خانه اگر کس است یک حرف بس است : شنونده اگر عاقل باشد ، اشارتی کافی است .

درِ خانه ات را ببند ، همسایه ات را دزد نکن : مالت را حفظ کن تا گمان دزدی به کس نبری .

در دروازه را می توان بست ، دهن مردم را نمی توان بست : بهانه به دست خلق نباید داد ، چون مردم از غیبت و سخن چینی پروا ندارند .

درد کوه را آب می کند : لاغری در بیماری ، شگفت انگیز نیست .

درزی (خیاط) در کوزه افتاد : مردی درزی ، بر دروازه ی شهر دکان داشت و کوزه ای به دیوار آویخته بود ؛ هر وقت جنازه ای را از شهر بیرون می بردند ، وی سنگی در کوزه می انداخت و هر ماه سنگ ها را می شمرد . بعد از مدتی درزی خود از دنیا رفت . مردی به سراغ او آمد و دکانش را بسته یافت . از همسایه پرسید درزی کجاست ؟ همسایه گفت « درزی در کوزه افتاد » .

در کار خیر ، حاجت هیچ استخاره نیست : در انجام کار خیر ، تردید نباید کرد .

در مثل ، مناقشه نیست : در مثلی که آوردم مقصودم شما نبودید .

دروغ گو کم حافظه است : دروغ گو ، خود ، خویش را رسوا می کند .

در هفت آسمان یک ستاره ندارد : بسیار درویش و تهیدست است .

در ، همیشه به یک پاشنه نمی گردد : اوضاع ، همیشه این طور نخواهد بود .

دست از جان شستن : برای رسیدن به مقصود ، تن به مرگ دادن .

دست بالای دست بسیار است : بر زیردستان ، ستم روا نیست . قدرتمند تر از شما هم هست .

دست به دامن کسی شدن : به کسی پناه بردن .

دست به دست کردن : تعلل و تسامح کردن .

دست به دهن : بی چیز و نیازمند .

دست به سرش کرد : با ارجاع کاری او را از سر خود باز کرد .

دست به عصا راه رفتن : احتیاط کردن .

دستِ پیش را گرفته است : با آن کخ خود ستمگر است ، حریف مظلوم و ستم دیده را ، جفا کار می خواند .

دست راستش زیر سر شما باشد : امید است که شما هم به این خوشبختی برسید .

دست رد به سینه کسی زدن : خواهش و التماس کسی را نپذیرفتن .

دستش به پشتش نمی رسد : وقتی داخل خانه می شود ، در را نمی بندد .

دستش به دهنش می رسد : آن قدر استطاعت مالی دارد که نیازمند دیگران نباشد .

دستِ شکسته وبال گردن : از تحمل بدخلقی خویشاوندان و دستگیری بستگان تهیدست و
بی چیز ، چاره ای نیست .

دستم بی نمک است : به هر که نیکی می کنم ، در حق من بدی می کند .

دسته گل به آب دادن : مرتکب کاری ناسزاوار شدن .

دستی از دور بر آتش داری : از رنج و سختی کار ، کاملا آگاه نیستی .

دستی که نمی شود برید ، باید بوسید : وقتی بر حریف غلبه نمی توان کرد ، باید تسلیم شد .

دل به دریا زدن : با وجود خطر و بیم هلاک ، بر کاری مصمم شدن .

دل به دل راه دارد : دوستی و محبت ، پیوسته دو سویه است .

دل دادن و قلوه گرفتن : شیفته وار و مشتاقانه با یکدیگر سخن گفتن .

دل دل کردن : مردد بودن .

دمش را روی کولش گذاشت : نا امید و شکست خورده ، برگشت .

دم ، غنیمت است : فرصت را از دست نباید داد .

دندان تیز کردن : به چیزی طمع بستن .

دندان گرد بودن : بر کالاهای خود نرخ گران گذاشتن .

دندانی که درد می کند باید کشید : زن یا دوست بد را باید ترک گفت .

دنیا دو روز است : از خوشی های دنیا باید بهره برد

دنیا محل گذر است : باید بدی کنندگان و دشمنان را بخشود .

دنیا هزار رو دارد : پیش آمدها را باید در نظر گرفت و احتیاط را از دست نداد .

دو پا داشت ، دو پا هم قرض کرد : به تندی گریخت .

دو پا در یک کفش کردن : سماجت و پافشاری کردن .

دود از سر بلند شدن : بسیار و متعجب و متحیر شدن .

دود از چراغ خوردن : برای تحصیل دانش ، رنج فراوان بردن .

دودش به چشم خودت می رود : کیفر این کار زشت را خودت خواهی دید .

دوری و دوستی : رفت و آمدِ زیاد از حد ، به کدورت و دل آزردگی می انجامد .

دوست آن باشد که گیرد دست دوست ، در پریشان حالی و درماندگی : دوست خوب هنگام سختی و درماندگی همراه آدمی است .

دوستیِ خاله خرسه : محبت جاهلانه که بر ضرر محبوب منجر شود .

دو قرت و نیمش باقی است : با وجود این همه محبت و لطف ، باز هم ناسپاسی می کند .

ده مَرده حلاج است : بسیار زیرک و کاری است .

دهنش آستر دارد : غذاهای بسیار گرم را به آسانی می خورد .

دهنش بوی شیر می دهد : هنوز خلق و خوی بچگانه اش باقی است ؛ بچه است .

دهنش چاک و بست ندارد : راز نکهدار نیست ؛ بی جهت دشنام و ناسزا می گوید .

دیگی به دیگ می گوید رویت سیاه : خود او صاحب همان عیب است که در دیگران می جوید.

دیگران کاشتند ، ما خوردیم ؛ ما می کاریم تا دیگران بخورند : آسایش فعلی ما حاصل رنج
گذشتگان است و بالطبع راحتِ آیندگان ، منوط به سعی و خدمت ماست .

دیوار حاشا بلند است : انکار کردن سهل است .

دیوار موش دارد ؛ موش هم گوش دارد : گفتن اسرار با آواز بلند ، نشان از بی خردی است .

دیواری از دیوار ما کوتاه تر ندیده : ما را از همه ضعیف تر دیده ، از این رو به ما ستم روا می دارد .

حرف ر

رخت بر بستن : مردن .

رشته ها پنبه شدن : رنج و تعبی ، باطل و هدر شدن .

رفتم ثواب کنم ، کباب شدم : در ازای نیکی بدی دیدم .

رگ خواب کسی را به دست گرفتن : راه نفوذ و تأثیر در کسی یافتن .

روده بزرگه ، روده کوچکه را خورد : وقتی از گرسنگی بی تاب شوند گویند .

روی پایش بند نیست : از پیشآمد حاضر ، بسیار شاد و خوشحال است . ( فکر کنم برا خستگی هم میگن )

ریشش را در آسیا سفید نکرده : آزموده و با تجربه است .

ریگ در کفش داشتن : مقصود نهانی داشتن .

حرف ز

زاغ سیاه کسی را چوب زدن : در کار کسی تجسس کردن .

زبان سرخ ، سر سبز می دهد بر باد : نسنجیده سخن گفتن ، پشیمانی در بر دارد .

زبانم مو درآورد : از بس گفتم خسته شدم .

زمستان را شبی ، پیران را تبی : پیران در زمستان تحمل سرما را ندارند .

زمستان رفت ، روسیاهی به زغال ماند : با این که یاری و مدد نکرد ، کار چنان که منظور بود انجام گرفت .

زنگوله ی پای تابوت : طفل خرد سال مرد پیر .

زیر آب کسی را زدن : کسی را نزد دیگری منفور کردن ، کسی را از کار بر کنار کردن .

زیر بغل کسی هندوانه گذاشتن : کسی را با سخن دروغ و چاپلوسی به نخوت و عجب دچار کردن .

زیر پای کسی پوست خربزه گذاشتن : با حیله و فریب ، کسی را دچار خطر و زیان کردن ، پاپوش درست کردن .

زیر پای کسی نشستن : کسی را با وعده ها و گفتارهای دروغین ، فریب دادن .

زیر کاسه ، نیم کاسه ای است : فریب و حیله ای در این کار پنهان است .

زیره به کرمان بردن : کار عبث و بیهوده کردن .

حرف س

سال به سال دریغ از پارسال : هر چه بگذرد ، اوضاع نا بسامان تر است .

سایه اش را با تیر می زند : سخت با او دشمنی دارد .

سبیلش را چرب کردن : به او رشوه دادن .

ستاره سهیل است : زود به زود نمی توان او را دید ، غیبت او طولانی است .

سراپا گوش بودن : با دقت شنیدن .

سر به صحرا نهادن : در غم و اندوهی ، چون دیوانگان را بیابان گرفتن .

سر بیگناه بالای دار نمی رود : بی تقصیری شخص بیگناه ، عاقبت آشکار می شود .

سر پیری و معرکه گیری : این کار برای شما که سن و سالی دارید شایسته نیست .

سرِ رشته گم کردن : راه رسیدن به مقصود را از دست دادن .

سرش از خودش نیست : جوانمرد و بخشنده است .

سرش برای فلان کار درد می کند : میل و علاقه همیشگی به آن کار دارد .

سرش برود زبانش نمی رود : سخت حاضر جواب است . ( حامد رو میگه )

سرش برود شکمش نمی رود : بسیار پرخور و شکموست .

سرش به سنگ خورد : به خاطر بی تجربگی و خود رأیی ، از کار نتیجه ای نگرفت .

سر نا را از سر گشادش می زند : کار را از راه و روش معمول آن انجام نمی دهد .

سر و ته یک کرباس اند : همگی مثل هم هستند .

سر و گوش آب دادن : آگاهی و اطلاعی اندک حاصل کردن .

سری از هم سوا هستند : بسیار با هم دوست و مهربان اند .

سری را که درد نمی کند ، دستمال نمی بندند : بیهوده دنبال دردسر نباید رفت .

سفره اش همیشه پهن است : اسرار خود و خانواده اش را به طول و تفصیل برای
دیگران شرح می دهد .

سگ زرد برادر شغال است : در ناجنسی هر دو مثل هم هستند .

سگ صاحبش را نمی شناسد : ازدحام مردم در آنجا زیاد است .

سنبه پر زور است : حریف قوی است .

سنگ روی یخ شدن : پیش دیگران شرمسار شدن .

سنگ کسی را به سینه زدن : از کسی حمایت و هواداری کردن .

سنگ مفت ، گنجشک مفت : کاری است که دستمایه نمی خواهد ، شاید نتیجه هم
بدهد .

سیاه کاسه : خسیس ، بخیل .

سیب زمینی است : بی رگ است ، غیور نیست .

سیلی نقد به از حلوای نسیه : نقد اگرچه کمتر ، از نسیه بهتر .

حرف ش

شاخ به شاخ کسی گذاشتن : با قوی تر از خود ، مجادله کردن .

شاخ و شانه کشیدن : تهدید کردن .

شاهنامه آخرش خوش است : باید در انتظار پایان کار بود .

شتر دیدی ، ندیدی : آنچه دیدی ، نادیده انگار .

شتر سواری و دولا دولا : کار مهم و بزرگ را در نهان نمی توان انجام داد .

شریک دزد و رفیق قافله : آدم دو رو و منافق .

شش ماهه به دنیا آمده : در کارها زیاد عجله می کند .

شکمی از عزا در آوردن : بعد از گرسنگی طولانی ، غذایی گوارا خوردن

شلم شوربا : بی نظم و ترتیب .

شمشیرش به ابر می رسد : مقتدر و تواناست .

شنیدن کی بود مانند دیدن : شنیده ها را نباید باور کرد .

شورش را در آوردن : زیاده روی و از حد گذشتن .

شیر خشتی مزاج است : با همه کسی می تواند زندگی کند .

شیر مرغ : چیز نایاب .

شیره به سر کسی مالیدن : کسی را به ناچیزی خرسند کردن .

شیری یا روباه : کامروا باز گشته ای یا ناکام ؟

حرف ص

صابونش به تن من هم خورده : زیان و آسیبش به من هم رسیده .

صد تا چاقو بسازد ، یکیش دسته ندارد : پیوسته وعده های دروغ میدهد .

صد تا مثل تو را لب چشمه میبرد ، تشنه بر می گرداند : بسیار مکار و حیله گر است .

حرف ط

طوطی وار : گفتاری بی تعقل .

طوق بر گردن : مطیع و فرمانبردار .

حرف ظ

ظاهر و باطنش یکی است : بی ریا و یکدل است .

ظلم ، عاقبت ندارد : ستمگر به سزای اعمالش میرسد .

حرف ع

عاقبتش مثل عاقبت یزید شده است : در آخر عمر ، بدبخت و سیه روزگار شده .

عجله کار شیطان است : در کارها باید صبور و محتاط بود .

عدو شود سبب خیر ، اگر خدا خواهد : با خواست خدا چه بسا که حوادث ناگوار به خیر و صلاح بینجامد .

عقلش پاره سنگ میبرد : دیوانه است .

عقل که نیست جان در عذاب است : نادان راه آسان کارها را نمی داند و خود را به سختی می اندازد .

عقل مردم به چشمشان است : غالب مردم آنچه را که ببینند ، تقلید می کنند .

حرف ف

فردا را که دیده است ؟ : دم را غنیمت شمار و خوش باش .

فردا هم روز خداست : لازم نیست همه کارها را امروز انجام دهید .

فکر نان کن که خربزه آب است : امور سطحی و کم ارزش را رها کن و به مسائل مهم تر بیندیش .

فیلش یاد هندوستان کرده : به یاد گذشته ها و خاطراتش افتاده است .

حرف ق

قافیه تنگ شدن : کار به تنگنا افتادن .

قباله کهنه جایی بودن : از ابتدای کار به همه چیز آن آگاه بودن .

قربان بند کیفتم تا پول داری رفیقتم : وصف حال افرادی است که رفاقتشان به مال و ثروت بسته است .

قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود : با قناعت و صرفه جویی می توان به عزت و توانگری رسید .

قلم در کف دشمن است : آنچه می گوید یا می کند مبتنی بر دشمنی است .

قیمت خون باباش می گوید : خیلی گران می فروشد .

یا علی


میان شور و شرر سجده با سری خونین
برای وسعت هفت آسمان تداعی شد
دوباره قصه ی پرواز با پری خونین
و رفت باغ به تاراج نهروانی ها
نشست زخم تبر بر صنوبری خونین
زبان روزه نماز پر از جراحت را
سلام داد از اعماق حنجری خونین
بدون شک متولد شده ست این فتنه
از آتشی که زد ابلیس بر دری خونین

سید محمد بابا میری

1.      اي كاش بگيرند از امروز سحر را

2.     اي اهل ِ حرم سير ببينيد پدر را

3.     شمشير پُر از زهر گرفته ز طبيبان

4.     بر نسخه ي تو فرصت اما و اگر را

5.     جز تو چه كسي عفو كند قاتل خود را

6.     آن قاتل ِ خوابيده ي عمري دم ِ در را

7.     حتي خودِ قاتل پس از آن ضربه به خود گفت

8.     اي كاش كه برداري از اين سجده كمر را

9.      باور نكند كوفه كه تو اهل ِ نمازي

10.   وامانده دهانش كه شنيده ست خبر را

11.   سخت است ولي باز براي دلِ زينب

12.  يك روز به تأخير بينداز سفر را

 

شعر های کوتاه خیام (منبع:سایت جملات حکیمانه)


و آن تازه بهار زندگاني دي شد
وآن مرغطرب كه نام او بود شباب
فرياد ندانم كي آمدوكي شد خیام

 

یک عمر به کودکی به استاد شدیم
یک عمر زاستادی خود شاد شدیم
افسوس ندانیم که ما را چه رسید
از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم خیام

 

در کارگه کوزه گری بودم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
هر یک به زبان حال با من گفتند
کو کوزه گر و کوزه خرو کوزه فروش خیام

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو دانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من خیام

 

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی
گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی خیام

 

آن به كه در اين زمانه كم گيري دوست
با اهل زمانه صحبت از دور نكوست
آنكس كه به جمگي ترا تكيه بر اوست
چون چشم خرد باز كني دشمنت اوست خیام

 

در هر دشتي كه لاله زاري بوده است
آن لاله ز خون شهرياري بوده است
چو برگ بنفشه كز زمين مي رويد
خاليست كه بر رخ نگاري بوده است خیام

 

چون آب به جويباروچون باد به دشت
روزي دگر از نوبت عمرم بگذشت
هرگز غم دوروز مرا ياد نگشت
روزي كه نيامدست و روزي كه گذشت خیام

 

اي دل ز زمانه رسم احسان مطلب
وز گردش دوران سرو سامان مطلب
درمان طلبي درد تو افزون گردد
با درد بسازو هيچ درمان مطلب خیام

 

تا کي غم آن خورم که دارم يا نه
وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه
پرکن قدح باده که معلومم نيست
کاين دم که فرو برم برآرم يا نه خیام

 

از منزل کفر تا به دین یک قدم است
وز عالم شک تا یقین یک نفس است
این یک نفس عزیز را خوش میدار
کز حاصل عمر ما همین یک نفس است خیام

 

نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است خیام 

 

ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است
دریاب که هفته دگر خاک شده است
می نوش و گلی بچین که تا درنگری
گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است خیام

 

افسوس که سرمایه زکف بیرون شد 
در پای اجل بسی جگرها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوال مسافران  دنیا چون شد خیام

 

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
یا در پی نیستی و هستی گذرد
می خور که چنین عمر که غم در پی اوست
آن به که بخواب یا به مستی گذرد خیام

 

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام زما و نه نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود خیام

 

دیدم به سر عمارتی مردی فرد
کو گِل بلگد می زد و خوارش می کرد
وان گِل با زبان حال با او می گفت
ساکن ، که چو من بسی لگد خواهی کرد خیام

 

این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد خیام

 

یک قطره آب بود و با دریا شد
یک ذره خاک و با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد خیام

 

از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده ای کو که به ما گوید باز
هان بر سر این دو راهه از سوی نیاز
چیزی نگذاری که نمی آیی باز خیام

 

ای صاحب فتوا ز تو پرکارتریم
با این همه مستی زتو هُشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بده کدام خونخوار تریم؟ خیام

 

بر خیر و مخور غم جهان گذران
خوش باشو دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران خیام

 

در کارگه کوزه گری کردم رای
بر پله چرخ دیدم استاد بپای
می کرد دلیر کوزه را دسته و سر
از کله پادشاه و از دست گدای خیام

 

هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری خیام